دلنوشته ......
به نام خالق هستی
دوباره قلم در دست گرفتم و خود را پشت این قلم و کاغذ پوشاندم...اما
می خواهم این بار از قید تن آزاد شده و حرفهای ناگفته ای با خود بزنم....
رحمت ابدی سهم هر بشری است و هیچ چیز نمی تواند این حق را از او دریغ کند .
بشر اتمهای کالبد کیهانی خداوند است مگر نه که خود فرمود.( نفخت من روحی) پس باید خدمتی که شایسته جایگاه اوست به جا آورد.
مسافر عزیز کنگره 60 : تو ....
تو به انتخاب خود می توانی فرشته ای شوی که در جوار سریر امن الهی به نیایش مشغول شوی و به او خدمت کنی . می توانی بیاموزی و آنچه را که آموختی ، به دیگران هم بیاموزی تا همگان به دیار حقیقت رهنمون شوند .
کل آفرینش اختیاری آزاد است و هر روحی می تواند به تنهایی انتخاب کند.
تو باید نور جهانی شوی ،پس مگذار چیزی تو را از این آرمان باز دارد.
سه عامل می تواند باعث رستگاری شود:
اول اینکه به خداوند متعال خود، با تمام وجودت عشق بورزی و این عشق را از مجرای ایثار به همنوع خود و سپس به همه آفرینش به ظهور برسانی که عشق به خالق از عشق به مخلوق آغاز می شود.
دوم اینکه در مقابل آفریدگار خود در مقابل پروردگار و تمام مخلوقات او فروتن باشی که تکبر و غرور اول قدم سقوط است و اکبر تنها اوست .
سوم اینکه بدون چشم داشت به پاداش در سراسر هستی خدمتگذار خالق و مخلوق خداوند باشی .
آرامش و فراغت تنها در حضور امن الهی یافت خواهد شد ، پس آنرا درجای دیگر بیهوده جستجو نکنیم .
خداوندا ! من رهجو آمده ام تا بیاموزم تو را به زیبا ترین شکل ستایش و نیایش کنم. پس تو یاریم کن، تا من در پی انسانی تو را نیایش کنم ، با یک برگ سبز، یک قطعه سنگ یا یک شاخه گل، اما فقط وفقط تو را نیایش کنم. اما....!
چگونه است که گاهی انسان به مرحله ای می رسد که انگیزه ای برای زیستن نمی یابد واز هیچ چیز لذت حقیقی نمی برد ؟ چگونه همه چیز را سراب می بیند و بس ؟ چرا و چگونه ؟ آیا واقعا حتی کوه ِ به آن عظمت، سرابی بیش نیست؟ { فکانت سرابا...؟ }
وقتی گاهی به اطرافیانم که نگاه می کنم انگشت به دهان می مانم که به چه امید
و با چه دلخوشی ، روزشان را شب و شبشان را صبح می کنند ؟ مگر نگفته اند که این زینتها
برای زمین است و بس ؟ { إنا جعلنا ما علی ألارض زینة لها...} پس چه چیز اینان را به
وجد می آورد؟ وای به حال ما....
چندی پیش خوابی پریشان و کابوسی حقیقی، خواب را از چشمانم ربود. روز محاسبه ی قیامت ، روز محشر و مواخذه.... مواخذه به خاطر تنبلی و از دست دادن زمان... به خاطر بیهوده گردی... به خاطر خواب گردی در بیداری...
افسوس و صد افسوس که سرمایه ی گران ِ عمر را از دست دادم و هیچ نگرفتم...هیچ یعنی صفر...
راست گفته اند که( إن الإنسان لفی خسر...) به راستی که همه ی انسانها ضرر می کنند.
به یاد ماجرای { ذوالقرنین } افتادم... زمانی که در بیابانی تاریک با صدایی رسا فریاد می زد که ای اصحاب من از ریگ های زیر پای خود بردارید و هر کس که بردارد و بر ندارد پشیمان خواهد شد...
اینان نیز مانند مامسافران کنگره 60 گروهی برداشتند وگروهی هم بر نداشتند...و آن گاه که به روشنی رسیدند، همه ی ریگ ها را زمرد و زیور رجد یافتند...
اما افسوس ... افسوس که چرا بیش از این بر نداشته اند... و صد افسوس که چرا عده ای حتی اندکی برنداشته اند...
و این است حال انسان، زمانی که به وادی ( یوم الحسرة ) می رسد و خود را این چنین مغبون می یابد...
{ أفوض أمری إلی الله إن الله بصیر بالعباد...}
ارادتمند .... محمد : 16 / 1 / 92